تبليغاتX
ناطوردشت




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


ناطوردشت

یه مطلب بلند بالا از اتفاقات امروز صبح  نوشته بودم که بذارم اینجا اما به دلیل مسائل امنیتی (!) در ثانیه آخر پشیمون شدم. فقط یه جمله که اونم اگه نگم خفه می شم...چقدر خدا دوستم داشت که تونستم از زیر اون سنگها و پاره آجرها فرار کنم.

امشب قرار بود با بچه ها بریم خانه سالمندان که شب یلدا رو کنار ادم هایی باشیم که خیلی وقته فراموش شده اند. می دونستم که اگه برم حالم گرفته می شه و سعی کردم به بهونه امتحان نرم. اما زنگ های مکرر ویدا توی دقیقه های آخر نظرم رو عوض کرد. حدسم درست بود. چهره هایی مهربون و شکسته که با دیدن ماها شاد شده بودن اما توی چشمای تک تکشون می شد تنهایی رو دید. دستاش رو باز می کرد و می گفت بیا مادر جون و ۲ تا ماچ آبدار از منی که حتی اسمم رو نمی دونست می کرد و یه عالمه تشکر به خاطر یه شاخه گلی که دادم دستش...حتی شوخی ها و مسخره بازی های عباس و علی هم نمی تونست حالم رو بهتر کنه هر چند مطمئنم دل اون پیرزن های تنها رو حسابی شاد کردن. همون نیم ساعت برام کافی بود. اگه ۱۰ دقیقه بیشتر مونده بودم گریه ام می گرفت. وقتی بچه ها داشتن می رفتن سمت اون یکی ساختمون من برگشتم خونه. و تمام راه به این موضوع فکر می کردم که چه جور بچه هایی دلشون میاد همچین کاری با پدر و مادراشون بکنن....

نوشته شده در 88/09/30ساعت 21:7 توسط آزاده| |

یکی از مسئولین محترم: با هر کسی که به هر یک از اشخاص مهم نظام توهین کند به شدت برخورد خواهد شد!

یه سوال...هاشمی رفسنجانی جز اشخاص نظام همسایه بغلی محسوب می شه که هر تازه به دوران رسیده ای برای ابراز وجود خودش چرندیات نثارش می کنه؟ یا این چرندیات به خودش و خانوادش توهین حساب نمی شه؟

پ.ن : اطلاعیه های بسیج روی در و دیوار دانشگاه (که الحمدالله روز به روز داره همه دیوارها رو می گیره) داره غیر قابل تحمل می شه.

نوشته شده در 88/09/24ساعت 20:20 توسط آزاده| |

-منم می خوام بیام.

-نخیر. لازم نکرده.

-آخه چرا؟

-خطرناکه.

-فقط برای من خطر داره؟ برای تو خطر نداره؟ می تونم مواظب خودم باشم.

-تو انگار تلویزیون و اخبار رو نگاه نمی کنی. ندیدی چه بلایی سر دخترا میارن؟ نمی تونم هم هوای تو رو داشته باشم هم هوای خودم رو.

-منم می خوام یه سهمی داشته باشم. منم حق دارم. این بی انصافیه ما بشینیم توی خونه و بقیه...

-می خوای سهم داشته باشی؟  فقط دعا کن. برای هممون.

-پس تو هم نباید بری.

(لبخند می زند)

.

.

.

۶ ماهه هیچ گونه التماس و خواهشی و حتی قهر و اخم کردنی جواب نمیده. اگه راهی پیدا کردین که بتونم همسرجان رو راضی کنم بهم بگین!

پ.ن : گرچه می دانم، آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست...با تمام اشکهایم باز ناامیدانه خواهش می کنم، بس کنید این همه ظلم و قساوت را، بس کنید!! (تصور کنید این بیت با صدای استاد شجریان چقدر بی نظیره)

نوشته شده در 88/09/16ساعت 22:2 توسط آزاده| |

پلک فروبستی و دوباره شمردی

فرصت پنهان شدن نبود تو بردی

من که به پیروزی تو غبطه نخوردم

چون که شکستم،چرا دریغ نخوردی؟

دست تو را با سکوت وبغض گرفتم

دست مرا با غرور و خنده فشردی

این همه قصه تو بود که یک عمر

از همه دل بردی و دلی نسپردی

خاطره ها رفته اند! خاطره من

پس تو چرا مثل خاطرات نمردی؟

                                          "فاضل نظری"

نوشته شده در 88/08/27ساعت 23:27 توسط آزاده| |

-می دونی چیه؟ به نظر من تو بی احساس ترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم.

(لبخند می زنم)

-خیلی راحتی ها...اصلآ انگار نه انگار.

(باز هم لبخند می زنم)

.

.

.

و فقط خدا می داند در پس این لبخند های من چه بغض هایی پنهان است!

نوشته شده در 88/08/20ساعت 16:25 توسط آزاده| |

درسته که من توبه کردم و دست از هرگونه فعالیت توی دانشگاه کشیدم و مثل بچه های خوب چسبیدم به درسم، اما این دلیل نمی شه تبلیغ همایشی که دوستام زحمتش رو کشیدن نکنم...

همایش سال جهانی نجوم

با حضور اساتید برجسته نجوم کشور : دکتر نوروزی و دکتر نصیری

دوشنبه ۱۸/۸/۸۸ ساعت ۹-۱۲ . دانشگاه قم، تالار شیخ مفید

نوشته شده در 88/08/16ساعت 23:38 توسط آزاده| |

هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای روزهای مدرسه تنگ بشه اما دیشب این اتفاق افتاد. دیشب هم یه شب فراموش نشدنی بود. از عروسی جز نیم ساعت آخرش هیچی نفهمیدم و تنها خوبی که داشت این بود که بعد از مدتها دوستایی رو دیدم که فهمیدم چقدر دلم براشون تنگ شده. حمیده با همون شیطنت و شلوغی همیشگیش و مهسا با همون غرور دوست داشتنیش و هما به همون مظلومیت. دلم برای روزهایی که توی دبیرستان بودیم تنگ شد. دلم برای روزهایی که دانشگاه از هم دورمون نکرده بود تنگ شد. دلم برای دوستام تنگید...گفتم دوستام یاد حرف همسر جان افتادم که دیشب گفت من هیچ وقت نمی تونم تخمین بزنم تو چند تا دوست و رفیق داری!!!

 نمی دونم من خنگ شدم یا بقیه زیادی باهوشن! توی عروسی یکی اومد جلو گفت واااای آزاده جون خوبی؟ من رو یادت نمیاد؟ دبستان ... خیابون باجک. و من هرچی فکر کردم واقعا یادم نیومد فقط برای اینکه ضایع نشم تحویلش گرفتم. خدایا آخه من چه جوری باید کسی رو که حتی باهاش هم کلاس نبودم به خاطر بیارم؟!!

 

نوشته شده در 88/08/09ساعت 0:47 توسط آزاده| |

۱. یه اصلی هست که می گه میس کال زدن مستحبه اما جواب دادن به میس کال واجبه و حتی گرفتنش ثواب مضاعف داره!!!

۲. انگار باد دکل های پارازیت تهران ما رو هم گرفته و باید یه مدتی با همین سریال مزخرف دل نوازان اموراتمون رو بگذرونیم! هر چی این کانال ها رو جابه جا می کنی هیچی از توش در نمیاد که نمیاد.

۳. آخر این هفته دو تا اتفاق خوب می افته. یکی از دوستای قدیمی و گلم می ره سر خونه و زندگیش و به قول خودش قراره از این به بعد کدبانو بشه. یه دوست دیگه هم امروز بهم خبر داد آخر این هفته بالاخره به کسی که دوست داره می رسه. برای هر دوشون آرزوی خوشبختی می کنم.

۴. این روزها فقط با این انگیزه راه طولانی دانشگاه رو می رم که می دونم داره تموم می شه..

۵. کامبیوترم به یه ویروسی دچار شده که فکر نکنم حالا حالا ها نجات بیدا کنه. استفاده از یه کامبیوتر دیگه که مال خودت نیست چه حس بدی داره!

نوشته شده در 88/08/03ساعت 22:59 توسط آزاده| |

ترم که شروع شد به شدت جو گیر بودم و درس خون شدم. مامانم هی می رفت و می اومد می گفت تو حالت خوبه؟ چیزیت نشده؟  می گفتم وا مامان مگه چه جوریم؟ می گفت تا حالا ندیده بودم انقدر سرت بره توی کتاب و جزوه. خلاصه احساس می کردم واقعآ برای همه عجیب شدم و کسی همچین توقعاتی از من نداشته. بنابراین برای اینکه بیشتر از این شرمنده نشم و مامانم رو از نگرانی در بیارم که بدونه سالمم رفتم سراغ برنامه دل خواهم. خدا هم که قربونش برم هی می رسونه و منم که نمی تونم فیلم ندیده رو زیاد نگه دارم. بنابراین...

The Unborn

همين امشب دیدمش. خیلی وقت بود نازنین می گفت بیا با هم ببینیم اما وقت نشده بود. امشب اومد خونمون. موفق نشدیم بیشتر از ۱۰ دقیقه اش رو با هم ببینیم بنابراین خودم تنهایی دیدم. موضوع جالبی داشت در عین حال که صحنه های ترسناکش خیلی زیادی زیاد بود. صحنه های ترسناکش تلفیقی بود از صحنه های روح و جنی و هم صحنه های حال بهم زن! ولی در کل بد نبود.

Uninvited

دوسش داشتم. شخصیت های دوست داشتنی با یه داستان جالب و پایانی غیر قابل پیش بینی. ترسناک هست اما از اون صحنه های تنفر انگیز خشن نداره. همش در محدوده روح و جنه!

The Duchess

داستان های اشراف زاده های انگلستانی که خونه هاشون -بهتر بگم قصرهاشون- بی نهایت خوشگله و آدم رو کلی جذب اون طبیعت خوشگلش می کنه. داستانش بد نبود. بیشتر به این می پردازه که چقدر بنیاد رابطه هاشون سسته و به راحتی آب خوردن بهم می خوره. در کل بد نبود.

Boys & Girls

این فیلم رو فقط برای تغییر روحیه دیدم. از بس فیلم ترسناک دیده بود نیاز به چیز متفاوتی داشتم تا روحیه ام عوض بشه. یه چیزی توی مایه های American Pie .  خیلی چیز جالی نبود. فقط به درد خنده و تغییر حال و هوای روح و جنی می خورد.

پ.ن : ناگفته نماند در بین این فیلم های متفرقه همچنان دیدن Supernatural ادامه داره!

نوشته شده در 88/07/29ساعت 0:22 توسط آزاده| |

                         تقدیم به ویدای عزیزم که این روزها بینهایت ازش دورم

بعضی وقتها دلم برای کسایی که دوستای خوبی ندارن می سوزه. داشتن یه دوست خوب این روزها نعمت بزرگیه و من بهتریناش رو دارم.

پ.ن ۱: این پست فقط و فقط به سبب دل تنگیم برای ویداست.

پ.ن ۲: مدت ها پیش به این نتیجه رسیده بودم که خیابونهای این شهر جای خوبی برای قدم زدن دخترها نیست. اما امشب با الهام هوس پیاده روی کردیم و از فلکه بستنی ها (!) تا سر دورشهر پیاده رفتیم. دیگه خدا می دونه توی مسیر چند تا ماشین و موتور رو با زنگ زدن به ۱۱۰ تهدید کردیم تا دست از سرمون برداشتن. این بود اون امنیت اخلاقی و اجتماعی؟!

نوشته شده در 88/07/18ساعت 23:30 توسط آزاده| |


Design By : Night Skin