تبليغاتX
ناطوردشت




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


ناطوردشت

-می دونی چیه؟ به نظر من تو بی احساس ترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم.

(لبخند می زنم)

-خیلی راحتی ها...اصلآ انگار نه انگار.

(باز هم لبخند می زنم)

.

.

.

و فقط خدا می داند در پس این لبخند های من چه بغض هایی پنهان است!

نوشته شده در 88/08/20ساعت 16:25 توسط آزاده| |

درسته که من توبه کردم و دست از هرگونه فعالیت توی دانشگاه کشیدم و مثل بچه های خوب چسبیدم به درسم، اما این دلیل نمی شه تبلیغ همایشی که دوستام زحمتش رو کشیدن نکنم...

همایش سال جهانی نجوم

با حضور اساتید برجسته نجوم کشور : دکتر نوروزی و دکتر نصیری

دوشنبه ۱۸/۸/۸۸ ساعت ۹-۱۲ . دانشگاه قم، تالار شیخ مفید

نوشته شده در 88/08/16ساعت 23:38 توسط آزاده| |

هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای روزهای مدرسه تنگ بشه اما دیشب این اتفاق افتاد. دیشب هم یه شب فراموش نشدنی بود. از عروسی جز نیم ساعت آخرش هیچی نفهمیدم و تنها خوبی که داشت این بود که بعد از مدتها دوستایی رو دیدم که فهمیدم چقدر دلم براشون تنگ شده. حمیده با همون شیطنت و شلوغی همیشگیش و مهسا با همون غرور دوست داشتنیش و هما به همون مظلومیت. دلم برای روزهایی که توی دبیرستان بودیم تنگ شد. دلم برای روزهایی که دانشگاه از هم دورمون نکرده بود تنگ شد. دلم برای دوستام تنگید...گفتم دوستام یاد حرف همسر جان افتادم که دیشب گفت من هیچ وقت نمی تونم تخمین بزنم تو چند تا دوست و رفیق داری!!!

 نمی دونم من خنگ شدم یا بقیه زیادی باهوشن! توی عروسی یکی اومد جلو گفت واااای آزاده جون خوبی؟ من رو یادت نمیاد؟ دبستان ... خیابون باجک. و من هرچی فکر کردم واقعا یادم نیومد فقط برای اینکه ضایع نشم تحویلش گرفتم. خدایا آخه من چه جوری باید کسی رو که حتی باهاش هم کلاس نبودم به خاطر بیارم؟!!

 

نوشته شده در 88/08/09ساعت 0:47 توسط آزاده| |

۱. یه اصلی هست که می گه میس کال زدن مستحبه اما جواب دادن به میس کال واجبه و حتی گرفتنش ثواب مضاعف داره!!!

۲. انگار باد دکل های پارازیت تهران ما رو هم گرفته و باید یه مدتی با همین سریال مزخرف دل نوازان اموراتمون رو بگذرونیم! هر چی این کانال ها رو جابه جا می کنی هیچی از توش در نمیاد که نمیاد.

۳. آخر این هفته دو تا اتفاق خوب می افته. یکی از دوستای قدیمی و گلم می ره سر خونه و زندگیش و به قول خودش قراره از این به بعد کدبانو بشه. یه دوست دیگه هم امروز بهم خبر داد آخر این هفته بالاخره به کسی که دوست داره می رسه. برای هر دوشون آرزوی خوشبختی می کنم.

۴. این روزها فقط با این انگیزه راه طولانی دانشگاه رو می رم که می دونم داره تموم می شه..

۵. کامبیوترم به یه ویروسی دچار شده که فکر نکنم حالا حالا ها نجات بیدا کنه. استفاده از یه کامبیوتر دیگه که مال خودت نیست چه حس بدی داره!

نوشته شده در 88/08/03ساعت 22:59 توسط آزاده| |

ترم که شروع شد به شدت جو گیر بودم و درس خون شدم. مامانم هی می رفت و می اومد می گفت تو حالت خوبه؟ چیزیت نشده؟  می گفتم وا مامان مگه چه جوریم؟ می گفت تا حالا ندیده بودم انقدر سرت بره توی کتاب و جزوه. خلاصه احساس می کردم واقعآ برای همه عجیب شدم و کسی همچین توقعاتی از من نداشته. بنابراین برای اینکه بیشتر از این شرمنده نشم و مامانم رو از نگرانی در بیارم که بدونه سالمم رفتم سراغ برنامه دل خواهم. خدا هم که قربونش برم هی می رسونه و منم که نمی تونم فیلم ندیده رو زیاد نگه دارم. بنابراین...

The Unborn

همين امشب دیدمش. خیلی وقت بود نازنین می گفت بیا با هم ببینیم اما وقت نشده بود. امشب اومد خونمون. موفق نشدیم بیشتر از ۱۰ دقیقه اش رو با هم ببینیم بنابراین خودم تنهایی دیدم. موضوع جالبی داشت در عین حال که صحنه های ترسناکش خیلی زیادی زیاد بود. صحنه های ترسناکش تلفیقی بود از صحنه های روح و جنی و هم صحنه های حال بهم زن! ولی در کل بد نبود.

Uninvited

دوسش داشتم. شخصیت های دوست داشتنی با یه داستان جالب و پایانی غیر قابل پیش بینی. ترسناک هست اما از اون صحنه های تنفر انگیز خشن نداره. همش در محدوده روح و جنه!

The Duchess

داستان های اشراف زاده های انگلستانی که خونه هاشون -بهتر بگم قصرهاشون- بی نهایت خوشگله و آدم رو کلی جذب اون طبیعت خوشگلش می کنه. داستانش بد نبود. بیشتر به این می پردازه که چقدر بنیاد رابطه هاشون سسته و به راحتی آب خوردن بهم می خوره. در کل بد نبود.

Boys & Girls

این فیلم رو فقط برای تغییر روحیه دیدم. از بس فیلم ترسناک دیده بود نیاز به چیز متفاوتی داشتم تا روحیه ام عوض بشه. یه چیزی توی مایه های American Pie .  خیلی چیز جالی نبود. فقط به درد خنده و تغییر حال و هوای روح و جنی می خورد.

پ.ن : ناگفته نماند در بین این فیلم های متفرقه همچنان دیدن Supernatural ادامه داره!

نوشته شده در 88/07/29ساعت 0:22 توسط آزاده| |

                         تقدیم به ویدای عزیزم که این روزها بینهایت ازش دورم

بعضی وقتها دلم برای کسایی که دوستای خوبی ندارن می سوزه. داشتن یه دوست خوب این روزها نعمت بزرگیه و من بهتریناش رو دارم.

پ.ن ۱: این پست فقط و فقط به سبب دل تنگیم برای ویداست.

پ.ن ۲: مدت ها پیش به این نتیجه رسیده بودم که خیابونهای این شهر جای خوبی برای قدم زدن دخترها نیست. اما امشب با الهام هوس پیاده روی کردیم و از فلکه بستنی ها (!) تا سر دورشهر پیاده رفتیم. دیگه خدا می دونه توی مسیر چند تا ماشین و موتور رو با زنگ زدن به ۱۱۰ تهدید کردیم تا دست از سرمون برداشتن. این بود اون امنیت اخلاقی و اجتماعی؟!

نوشته شده در 88/07/18ساعت 23:30 توسط آزاده| |

به خدا اصلآ  آدم خبیثی نیستم اما وقتی حرص و نفرتی رو به مدت ۲ سال و اندی  توی خودت خفه کرده باشی همین می شه. اما حالا واقعآ احساس سبکی می کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم خوابوندن یه سیلی زیر گوش یه آدم اینجوری راحتم کنه (خودم نزدما). خیلی وقت بود سپرده بودمش به همونی که اون بالا نشسته اما اعتراف می کنم تنها کسی بود که تونسته بود توی رنکینگ آدم های اطرافم به پایین ترین حد ممکن و بالاترین درجه نفرت برسه و تنها کسی بود که هیچ وقت نتونستم ببخشمش!

خدایا من رو به خاطر این همه خباثت ببخش!

اما خب...خوشحالم...نمی شه دروغ گفت

نوشته شده در 88/07/14ساعت 17:11 توسط آزاده| |

چندی پیش به دوستان قول داده بودم در اولین فرصت عکس طفولیت اینجانب رو بذارم. بالاخره فرصتش پیش اومد :

پ.ن : خیلی وقت بود می خواستم قالب عوض کنم از اونجایی که حوصله جستجو ندارم فعلآ این باشه تا ببینم حوصله جستجو پیدا می کنم یا نه.

نوشته شده در 88/07/11ساعت 12:27 توسط آزاده| |

دقیقآ یادم نیست از کی کرم (!) فیلم دیدن در وجود من پیدا شد. اما کرم سریال دیدن از زمانی اومد که Lost  رو ديدم.  اون موقع كه حسابى معتادش شدم و 2 بار كامل ديدمش ديگه ديالوگ هاش رو حفظ شدم. وقتى ديدم چند ماهى بايد بگذره تا فصل جديدش بياد و منم كه بيكار (!) رفتم سراغ Prison Breack . هر چند كه آدم هاى بسيارى رو ديدم كه كشته مرده اون هستن و با اينكه اعتراف مى كنم فوق العاده هيجان انگيزه اما ايراد خيلى خيلى زياد داره. مهمترين ايرادش هم سرد و بى احساس بودن بازيگراشه. مايكل -نقش اول فيلم- از اون آدم هاى فوق العاده فداكار و مهربون و از خود گذشته است كه من اصلآ توى دنياى واقعى حوصله همچين آدمى رو ندارم (حتى از جك توى Lost هم بدتره). لينك برادر مايكل فقط هيكلش گنده اس و كمى تا حدودى خنگ مى زنه. سارا دوست دختر مايكل هم بى احساس ترين صورت و چشمهاى دنيا رو داره و اصلآ نمى تونه نقش يه عاشق رو داشته باشه. خلاصه كلآ با بازى بازيگراش حال نكردم. بعد از اين سريال هدى جونم -دختر عموى اينجانب- كه كم كم مى تونه يه ويدئو كلوپ از سريال باز كنه بهم يه سريال جديد داد. Supernatural . داستان سريال اينه كه دو تا برادر -دين و سم- راه افتادن توى دنيا دنبال هرچى جن و روح خبيثه تا مردم رو نجات بدن. درسته تخيليه اما يه زمانى عشق فيلم ترسناك بودم و به قول دوستام پوست كلفت شدم. هنوز آخرين فيلم ترسناكى كه با الهام و ويدا ديدم رو خوب به ياد دارم، الهام كه داشت از حال مى رفت و ويدا كه زبونش بند اومده بود منم كه فقط به اون دو تا مى خنديدم. اما فيلم ترسناك دو ساعته با يه سريال 4 فصلى ترسناك خيلى فرق داره. انقدر ديدم كه ديگه شبا منتظرم يه چيزى از زير تختم يا توى كمد بپره بيرون. بنابراين تصميم گرفتم يه خودم استراحت بدم و نهايتآ روزى يك قسمتش رو ببينم. ديشبم كه چون روحيه ام خراب شده بود  The Duchess  رو كه مدت ها بود روى هارد كامپيوترم خاك مى خورد رو ديدم. خلاصه روحيه اينجانب بسيار خراب و ترسيده هست و نيازمنده كمكه.

پ.ن1 : اين شهر ما فقط "حق مسلم" كم داشت كه اونم ديگه داريم. خدايا شكرت.

پ.ن2 : تولدش مبارك.

پ.ن3 : اين ترم دارم  خودم رو خفه مى كنم از بس واحد برداشتم. خدايا رحم كن.

نوشته شده در 88/07/07ساعت 0:20 توسط آزاده| |

 

اگر کسی را دوست داری به او بگو

                                       زیرا قلبها با کلماتی که ناگفته می ماند

                                                                                      می شکنند...

 

پ.ن: خیلی وقت پیش یه جایی خونده بودمش. یادم نیست کجا.

نوشته شده در 88/07/01ساعت 2:54 توسط آزاده| |


Design By : Night Skin