ناطوردشت
امشب قرار بود با بچه ها بریم خانه سالمندان که شب یلدا رو کنار ادم هایی باشیم که خیلی وقته فراموش شده اند. می دونستم که اگه برم حالم گرفته می شه و سعی کردم به بهونه امتحان نرم. اما زنگ های مکرر ویدا توی دقیقه های آخر نظرم رو عوض کرد. حدسم درست بود. چهره هایی مهربون و شکسته که با دیدن ماها شاد شده بودن اما توی چشمای تک تکشون می شد تنهایی رو دید. دستاش رو باز می کرد و می گفت بیا مادر جون و ۲ تا ماچ آبدار از منی که حتی اسمم رو نمی دونست می کرد و یه عالمه تشکر به خاطر یه شاخه گلی که دادم دستش...حتی شوخی ها و مسخره بازی های عباس و علی هم نمی تونست حالم رو بهتر کنه هر چند مطمئنم دل اون پیرزن های تنها رو حسابی شاد کردن. همون نیم ساعت برام کافی بود. اگه ۱۰ دقیقه بیشتر مونده بودم گریه ام می گرفت. وقتی بچه ها داشتن می رفتن سمت اون یکی ساختمون من برگشتم خونه. و تمام راه به این موضوع فکر می کردم که چه جور بچه هایی دلشون میاد همچین کاری با پدر و مادراشون بکنن.... یه سوال...هاشمی رفسنجانی جز اشخاص نظام همسایه بغلی محسوب می شه که هر تازه به دوران رسیده ای برای ابراز وجود خودش چرندیات نثارش می کنه؟ یا این چرندیات به خودش و خانوادش توهین حساب نمی شه؟ پ.ن : اطلاعیه های بسیج روی در و دیوار دانشگاه (که الحمدالله روز به روز داره همه دیوارها رو می گیره) داره غیر قابل تحمل می شه. -نخیر. لازم نکرده. -آخه چرا؟ -خطرناکه. -فقط برای من خطر داره؟ برای تو خطر نداره؟ می تونم مواظب خودم باشم. -تو انگار تلویزیون و اخبار رو نگاه نمی کنی. ندیدی چه بلایی سر دخترا میارن؟ نمی تونم هم هوای تو رو داشته باشم هم هوای خودم رو. -منم می خوام یه سهمی داشته باشم. منم حق دارم. این بی انصافیه ما بشینیم توی خونه و بقیه... -می خوای سهم داشته باشی؟ فقط دعا کن. برای هممون. -پس تو هم نباید بری. (لبخند می زند) . . . ۶ ماهه هیچ گونه التماس و خواهشی و حتی قهر و اخم کردنی جواب نمیده. اگه راهی پیدا کردین که بتونم همسرجان رو راضی کنم بهم بگین! پ.ن : گرچه می دانم، آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست...با تمام اشکهایم باز ناامیدانه خواهش می کنم، بس کنید این همه ظلم و قساوت را، بس کنید!! (تصور کنید این بیت با صدای استاد شجریان چقدر بی نظیره) فرصت پنهان شدن نبود تو بردی من که به پیروزی تو غبطه نخوردم چون که شکستم،چرا دریغ نخوردی؟ دست تو را با سکوت وبغض گرفتم دست مرا با غرور و خنده فشردی این همه قصه تو بود که یک عمر از همه دل بردی و دلی نسپردی خاطره ها رفته اند! خاطره من پس تو چرا مثل خاطرات نمردی؟ "فاضل نظری" (لبخند می زنم) -خیلی راحتی ها...اصلآ انگار نه انگار. (باز هم لبخند می زنم) . . . و فقط خدا می داند در پس این لبخند های من چه بغض هایی پنهان است! همایش سال جهانی نجوم با حضور اساتید برجسته نجوم کشور : دکتر نوروزی و دکتر نصیری دوشنبه ۱۸/۸/۸۸ ساعت ۹-۱۲ . دانشگاه قم، تالار شیخ مفید نمی دونم من خنگ شدم یا بقیه زیادی باهوشن! توی عروسی یکی اومد جلو گفت واااای آزاده جون خوبی؟ من رو یادت نمیاد؟ دبستان ... خیابون باجک. و من هرچی فکر کردم واقعا یادم نیومد فقط برای اینکه ضایع نشم تحویلش گرفتم. خدایا آخه من چه جوری باید کسی رو که حتی باهاش هم کلاس نبودم به خاطر بیارم؟!! ۲. انگار باد دکل های پارازیت تهران ما رو هم گرفته و باید یه مدتی با همین سریال مزخرف دل نوازان اموراتمون رو بگذرونیم! هر چی این کانال ها رو جابه جا می کنی هیچی از توش در نمیاد که نمیاد. ۳. آخر این هفته دو تا اتفاق خوب می افته. یکی از دوستای قدیمی و گلم می ره سر خونه و زندگیش و به قول خودش قراره از این به بعد کدبانو بشه. یه دوست دیگه هم امروز بهم خبر داد آخر این هفته بالاخره به کسی که دوست داره می رسه. برای هر دوشون آرزوی خوشبختی می کنم. ۴. این روزها فقط با این انگیزه راه طولانی دانشگاه رو می رم که می دونم داره تموم می شه.. ۵. کامبیوترم به یه ویروسی دچار شده که فکر نکنم حالا حالا ها نجات بیدا کنه. استفاده از یه کامبیوتر دیگه که مال خودت نیست چه حس بدی داره! The Unborn همين امشب دیدمش. خیلی وقت بود نازنین می گفت بیا با هم ببینیم اما وقت نشده بود. امشب اومد خونمون. موفق نشدیم بیشتر از ۱۰ دقیقه اش رو با هم ببینیم بنابراین خودم تنهایی دیدم. موضوع جالبی داشت در عین حال که صحنه های ترسناکش خیلی زیادی زیاد بود. صحنه های ترسناکش تلفیقی بود از صحنه های روح و جنی و هم صحنه های حال بهم زن! ولی در کل بد نبود. Uninvited دوسش داشتم. شخصیت های دوست داشتنی با یه داستان جالب و پایانی غیر قابل پیش بینی. ترسناک هست اما از اون صحنه های تنفر انگیز خشن نداره. همش در محدوده روح و جنه! The Duchess داستان های اشراف زاده های انگلستانی که خونه هاشون -بهتر بگم قصرهاشون- بی نهایت خوشگله و آدم رو کلی جذب اون طبیعت خوشگلش می کنه. داستانش بد نبود. بیشتر به این می پردازه که چقدر بنیاد رابطه هاشون سسته و به راحتی آب خوردن بهم می خوره. در کل بد نبود. Boys & Girls این فیلم رو فقط برای تغییر روحیه دیدم. از بس فیلم ترسناک دیده بود نیاز به چیز متفاوتی داشتم تا روحیه ام عوض بشه. یه چیزی توی مایه های American Pie . خیلی چیز جالی نبود. فقط به درد خنده و تغییر حال و هوای روح و جنی می خورد. پ.ن : ناگفته نماند در بین این فیلم های متفرقه همچنان دیدن Supernatural ادامه داره! بعضی وقتها دلم برای کسایی که دوستای خوبی ندارن می سوزه. داشتن یه دوست خوب این روزها نعمت بزرگیه و من بهتریناش رو دارم. پ.ن ۱: این پست فقط و فقط به سبب دل تنگیم برای ویداست. پ.ن ۲: مدت ها پیش به این نتیجه رسیده بودم که خیابونهای این شهر جای خوبی برای قدم زدن دخترها نیست. اما امشب با الهام هوس پیاده روی کردیم و از فلکه بستنی ها (!) تا سر دورشهر پیاده رفتیم. دیگه خدا می دونه توی مسیر چند تا ماشین و موتور رو با زنگ زدن به ۱۱۰ تهدید کردیم تا دست از سرمون برداشتن. این بود اون امنیت اخلاقی و اجتماعی؟!
| Design By : Night Skin |
